I am President Evil

 
Hapkido
نویسنده : President Evil - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳٩٢
 

من همیشه برای هنرهای رزمی ارزش و مفهوم زیادی قائل بودم. یادش به خیر سال اول دبستان توی مدرسه مدتی تکواندو تمرین کردم ولی پیگیر نشدم. بیش از دو دهه از اون زمان گذشته و من امروز از هنر رزمی "هاپکیدو" عکاسی می کردم.

Hapkido


 
 
آذربایجان تنها نیست!
نویسنده : President Evil - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩۱
 

ناگهان تمام خاطرات دی ماه سال 82 برام تازه شد...صمیمانه با هموطنان عزیزم در آذربایجان همدردی می کنم و امیدوارم به زودی بتونم با همکاری دوستان ایرانی در اینجا تا جایی که میسر باشه برای قربانیان زمین لرزه کمکی فراهم و براشون در ایران ارسال کنیم...

به امید روزهای شادتر برای همه ی ایرانیان!

آپدیت:

خوشحالم که بگم تا الان نزدیک به 20 هزار دلار جمع آوری شده و به زودی به دست عزیزانمون در ایران خواهد رسید. با تشکر ویژه از شهرزاد جان که واقعاً زحمت کشید و تا همین حالا هم این تلاش جمعی رو به نوعی هدایت و از نزدیک پیگیری می کنه.


 
 
La Lune
نویسنده : President Evil - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
 

سلام.

بعد از مدتها تن آسایی این وبلاگ رو با یک عکس آپدیت می کنم و امیدوارم سال نوی همه ی دوستان عزیزم پر باشه از سلامت، شادی و موفقیت! 


 
 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱ آبان ۱۳٩٠
 

The Red Carpet

ساعت حوالی 2 بعدازظهری گرم و اینجا دانشگاه Wollongong در New South Wales است. با دوستان ایرانی تازه ای که پیدا کرده ام آماده خوردن اولین ناهار هستیم. در میز کناری 6 پسر و دختر Aussie نشسته اند و در مورد فیلم و سینما بحث می کنند. هنوز اولین لقمه را به نیش نکشیده ام که یکی از دخترها که دقیقاً نفر کناری من روی آن میز و پشتش رو به میز ماست با حرارت و عصبانیت می گوید:

"Brad Pitt? That bloody cocksucker? If I see him one day, I swear to God, I’ll pull down my pants and take a shit on his face! Yah!"

من با تعجب و دست بر غذا به آنطرف نگاه می کنم و آنها که متوجه قضیه شده اند به دختر گوشزد می کنند که کمی آرامتر باشد! دختر که کمی فربه هم هست ناگهان به خود می آید و برمیگردد! به غذا اشاره می کنم و می گویم:

"Brad Pitt or no Brad Pitt, either way, I’m gonna do this thin’!"

همگی می زنیم زیر خنده و من مشغول خوردن می شوم!

(Aussie اصطلاحی خودمانی و بسیار پرکاربرد به معنی Australian است.)


 
 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

نان و قسم به قلع-م

قلم را بر روی میز رها می کنم، با دستانی بی توان از در آغوش گرفتنش برای این همه سالهای طولانی... خسته از تمام عاشقانه هایی که با هم خواندیم و راندیم و ماندیم و راندیم و رانده شدیم از بلندای دوزخ برین و افتاده شدیم به قعر به-هشت، جایی که آموختم که بخوان-نم به نام کاغذ و در نکوهش قلم. همان جایی که قلم ها در آن تکان نمی خورند و کاغذها بر آن ها می لغزند...


 
 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸٩
 

SHUTTER

مرا با دستان گرمش در آغوش می کشد، بدنم ناگهان سرد می شود، دستانم نمناک، پاهایم لرزان.

"اگر بدی از من دیدی ببخش، اذیتت کردم..."

قلب مهربان مادر وجود خامم را به سختی در هم می شکند. به سرعت نور مرور می کنم خاطرات عمرم را... با سرافکندگی سربلند می شوم، اشکهایش را که می بینم "زبان" مرا رها می کند در گردابی از افکار و احساسات. چقدر بیچاره ام، سر درگم، بی هیچ قدرت...

شاتر دوربین را به هزار آرزو فشار می دهم. ثبت می شود. می ایستم و رفتنش را با غبار در چشمهایم نگاه می کنم. دگمه► را می زنم، به عکس نگاه می کنم: خاکستری است...


 
 
← صفحه بعد