I am President Evil

 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸۳
 

خوشتر آن باشد که سّر دلبران...

God grant me the serenity to accept the things I cannot change, the courage to change the things I can, and the wisdom to know the difference.

"خداوندا! به من آرامشی ببخش تا چیزهایی که نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم. و نیز شهامتی عطایم کن تا چیزهایی را که می توانم، تغییر دهم. و بینشی مرا ده تا تفاوت این دو را از یکدیگر بازشناسم."

رینولد نیبور، یزدان شناس شهیر آمریکایی (1971-1892)


 
 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳۸۳
 

دخترهای خوب به جهّنم می روند؛ دخترهای بد به کجا؟

مقدمه

مطلبی که مطالعه می کنید قبلآ در تاریخ 23 مهر 138۲ در همین وبلاگ مورد نقد و جرح شما خواننده ی عزیز قرار گرفت. حال با گذشت قریب به یک سال بایسته دیدم تا بار دیگر در مجالی به آن اشارتی داشته باشم. به تحقیق، انتقادات شما دوستان نوید بخش اذهانی آگاه و بینش مند است. تا هو چه مقّدر سازد...

·     من اغلب با ماشین تردد میکنم (البتّه با ماشین سواری؛ هنوز گواهینامه ندارم و رانندگی هم نمیدانم). غروبهایی که من باب ورزش پیاده از محل کارم به خانه می آیم رفتارهایی از غیورامان میبینم که مرا سخت متعّجب میکند: دخترانی که کمر همت بسته اند  و آستینها را برای انجام کاری بس بلند بالا زده اند. صورتکهایی که از وفور استعمال موّاد آرایشی به قیافه آدم هایی که به شغل شریف خنداندن مردم اشتغال دارند، میان تنه میزنند.

·     مکه بدون توقف! غوغایی است از Teddy Bear ها و Barbie های وطنی که صفا و مروه ی تمتّع حیوانی در پیش گرفته اند. از به کار بردن لفظ وطن متأسّفم. بسیار دیده ام که عابری را شیطان رجیم نموده و رجم شخصیّتش میکنند که: با ما به از این باش که عمرآ نتوانی... از این مهلکه ی ما، تو جانت به در آری!

·     داستان اسباب بازی! بازار مکاره ایست با عروسکهای رنگارنگ. حراج و مناقصه ای به پا میشود که در آن همه طلب مناقشه دارند و سر در آخور منافسه؛ آنرا که جیب پدر فراختر باشد لقمه ای لذیذتر فراهم آید. بسیارند دایناسور هایی که دیده بند (و نه دلبند) یکی از همین اسباب بازیها میشوند.

·     پارک ژوراسیک! ماموتها به رقابت میپردازند و صهبای مرگ تاک شهوتشان را به کام تلخ آن عابری خواهند ریخت که خسته از کار روزانه اش از خیابان عبور میکند. عروسکها خرید و فروش میشوند تا نسل دایناسورها منقرض نشود که هر آینه انقراضی در راه است... 

 

·     هر چه طنّاز تر، بدن نما تر، عریانتر ؛ زیبا تر! این فرمول ساده رفتار امروزی خیل خوبرویانمان در خیابانهاست... نکند خبری باشد؟ فرمانیست تازه که بی مایه ای به عنوان نافرمانی مدنی (از این واژه خنده ام میگیرد) در بوق خبری اش، جوانانمان را به اطاعتش فرا میخواند؟

 

·      یکی از همقطاران صمیم من که پس از چند سالی زندگی در استرالیا بازگشته بود میگفت: ایرانیان ظرفیّت ندارند؛ آنچه دارند همه عقده، حسادت و آرزو های فرو خورده است. همانهایی که وقتی به کعبه ی آمالشان میرسند آرزوی بازگشت به ایران، با همه مشکلات و محدودیت هایی که دارد، چشمانشان را کور میکند.

 

·     یاد شادمهر عقیلی، سلطان قلبهای دختران ایرانی، و ترانه اش افتادم که نعره و فغانش از برای عروسک بودن، گذشتن تاریخ مصرف و نتیجتآ پس داده شدنش بر آسمان بود. چه فروشنده خوبی که کالا را پس از فروختن پس میگیرد...

خر عيسی گرش به مکه برند .... چون بيايد هنوز خر باشد ( سعدی عليه الرحمه)