I am President Evil

 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸٤
 

و من به جامه ی کفر در آمدم!

در یکی از سال های سده ی چهاردهم هجری شمسی و در بعدازظهر پاییزی گرمی كه مسبوق بالسابقه نبود، خیابان ها چون همیشه شلوغ و پر رفت و آمد بودند. آفتاب كورمال كورمال به غروب نگاه می كرد. انسانیانی انبوه را در دو سوی خیابان می دیدم كه صرف صیغه ی بلعت را اوجب واجبات می دانستند و فوت وقت در اهتمام بدان را گناهی كبیره و نابخشودنی. روز تولد امام دوازدهم شیعیان جهان بود. ثواب های گوناگون چون گوهرهایی نایافته بر خیابان ها پراكنده و مسلمان زادگان نیز بر جمع آوری شان افگار. از چای و شیرینی و نان سوخاری گرفته تا خرما و حلوا، شركت كنندگان همه طلب مناقشه داشتند و سر در آخور منافسه.

پسركی به سال 16 به چشمانم وارد شد؛ سوار بر دوچرخه ای نیلی فام كه توجهش به دو سمت خیابان مرا از تصمیمش آگاه كرد. با پای چپی بر زمین و چشمی كه بر همان سمت دوخته شده بود، دریافت كه مركوبی نمی آمد. دیده بر دگر سوی دوخت. نتیجه مشابه بود. اطمینان حاصل نمودم كه دروس تصویری دوران خردسالی اش را به خوبی آموخته است. همین كه خواست ركاب دوچرخه اش را اندكی بچرخاند، ناگهان ضربه ای سخت جسم نحیف او را همراه با دوچرخه اش از زمین كند و اقل به 4 گام جلوتر پرتاب كرد. برودتی بیگانه گریبانم در هم فشرد. زمان منجمد شده بود!  

آدمیانی كه تا كنون مشغول انباشتن شكمبه ی ژرف از لقمه های گوارا بودند دست از بلع شستند تا نظاره گر به خاك دراوفتادن پسركی دردمند در برابر گزافی موتورسوار با صورتكی دهشتبار باشند. صدای ناله گون پسرك در گوشم دوید: "چی كار كردی؟" مخاطب این سخن كه هیبتش به دیو سپیدی می ماند، سبک پای از بند برهاند و بی آن كه سخنی گوید از صحنه گریخت. بوی گاز خردل بر حنجره ی بی رمقم ام پنجه افکند. هنوز همه جا سرد بود. مسلمان زادگان نیز به ظن خود منتظر شنیدن فرمان كارگردانی نادیده بودند تا اعلام رضایتش، گروه فیلم برداری را از برداشتی دیگر برهاند. لیك تماشاخانه ای در كار نبود. پسرك فروغلتیده در خاك و الم با دستانی لرزان عینكش را جستجو كرد ولی جز قابی مچاله و مقداری شیشه ی خرد شده چیزی نیافت. سرش را اندكی بلند كرد و انبوهی سیاهی دید كه نورهایی دوار بر فراز آن می رقصیدند. غمی بزرگ بر شانه های کوچک دلش سایه افکند: چگونه درست ببینم؟ صدایی در گوش اش طنین انداخت: "مولای من، محبوب من، والای من تویی."  

از شیعیان ناظر این واقعه ی هائله سخن می گفتم: همه عقاب وار بر جای خود استوار و به جمع آوری ثواب ساكن ناظر. محشری بود كه دهان ها از عظمت آن باز مانده بود. با لغبی فراوان و بدنی هرم آلوده به خود تکانی داد. دست چپش بی حس بود و پای چپش نیز. با تکیه بر دست و پای راستی لرزان برخاست. تنها صدای قدم های او بود كه با طنین حاكم امتزاج می یافت: "مولای من، محبوب من، والای من تویی." قدوم نامبارک اقدام صراط ناگذر را احساس كردم. دوچرخه را با زحمت از خاك سرد برداشت كرد. خسته نباشی جوان! خدا قوت! این ها را در دلم به پسرك نثار كردم...

"مسئلة یا استاد! چرا شما خود به یاری پسرك نشتافتید؟" انا اجیب ان اتشكر لاستماع هذا المسئله. پاسخ دادن بدین اشكال را فرض دانسته و حالی دامه ی صحبت مقطوع پی می گیرم: پسر داستان من بودم! پیش از آن كه جوانمردك مرا به خاك درافكند، خود در میان همان انبوه جمعیت نورانی بودم: "مولای من، محبوب من، والای من تویی." شناختم هیأت امنای ظاهر الصلاح فلان مسجد معروف شهرم را که شهرت تدینشان را فقط حافظ شیرازی به راز دل درنیافته بود. به چشم خود دیدم آنانی كه با شنیدن صدای اذان برای نیل به صفوف اول نماز از هم سبقت مجاز و غیرمجاز می گرفتند و عجب آن كه پاسبانی وظیفه شناس و برگ جریمه در دست ندیدم. شایدعینك خرد شده مجال دركش از من ربوده بود. دانشجویانی دیدم جوینده ی دانش نایاب كه ادعای پوشالی خرد ورزی شان فلك را گوش درانیده و حال آن كه خردشان هنوز خرد مانده بود و گویی دیری خرد شده بود. دانش آموزانی در نظرم آمدند كه هر چه از فضاحات می آموختند جز لختی دانش و سیاه لشكرانی عامی و امی كه صحنه نورد هر نمایش مضحکی بودند بی آن كه از محتوای غمناکش آگاهی حاصل كرده باشند: "خلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه" پوریای ولی را دیدم به اسارت نفس درآمده و پای زدن از نفس فتاده ای آغازیده. ملول دیو و دد، آرزومند دیدار انسانی بودم كه هر آینه یافت می نشد.

به راستی از كدامین ولایت، کرامت و حب خلق ناداشته ای سخن می پراکنیم؟ از كدامین موعود فاش می گوییم و از گفته ی خود دلشادیم كه خود اندکی و فقط اندکی جرأت منجی بودن نداریم؟ از كدامین قرآن، نهج البلاغه و نهج الفصاحه ای استفتأ نموده ایم شاد و خندان نشستن و نظاره كردن جان سپردن آدمی در آب را؟ چرا منجی را همچو نکویی از آسمان می شناسیم در حالی که نیک می دانیم او ناشناس بر زمین می گذرد؟ به انتظار چه نشسته ایم که قصاب در پی است؟ بس كنیم در فشانی های لبریز كننده ی دهان را که تحمل رایحه ی استفراغ خشک شده ی نکو افواه را داشتن نه. 

به خداوند، آموزه های اسلام ناب محمدی و موعود هم كنیه اش باورمندم، قلباً و تا آنجایی هم كه بتوانم در عمل. ولی من به ایران كافرم. "كافرم من گر از این شیوه تو ایمان داری." اعتقادی ندارم به گفته مردمانش كه دروغ و ریا نصف هنرشان باشد و گوش بری نیمه ی دیگرش. از خود شروع كرده ام كار را، لیك هنوز هم منتظرم. نمی دانم! نمی دانم چقدر باید صبر داشته باشم تا مال رو ها انسان رو شوند و چاروادارها مربی آدم. دریغ! گویی مجال دیر شده است، طفل انتظار پیر و دل صبر از این شیوه سیر...


 
 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸٤
 

برای پدر و مادر عزیزم

 

از این که بعد از قریب به بیش از بیست سال فرصتی دست داد تا به آرزویتان که همانا سفری آکنده از معنویت به سرزمین نزول وحی بود برسید بسیار شادمانم. سلامت و نیک روزی شما را همیشه از خداوند مستعان خواستارم.

 

سفر در عرف عرفا توجه دل به سوی حق است. و اينک اسفار چهارگانه:

 

1. سفر اول عبارت از رفع حجاب های کثرت از وحدت است و آن سیر به سوی خداست.

2. سفر دوم رفع حجاب وحدت است از وجود کثرت و آن سیر در خداست.

3. سفر سوم عبارت از میان رفتن تقید و بقید ظاهر و باطن است که ترقی به عین الجمع است.

4. سفر چهارم بازگشت از حق به خلق و آن احدیت جمع و فرق است.

 

برگرفته از فرهنگ اصطلاحات عرفا (سجادی)