I am President Evil

 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸٦
 

ذوالفقار جهل بر فرق کیمیای دهر

شب نوزدهم ماه رمضان هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی و ساعت اندکی بعد از 12 است. مطابق هر سال در معیت همقطاران و جمعیت فزونی که اغلب دانشجو و یا استاد هستند در نمازخانه ی ساختمان گروه برق دانشکده ی فنی بابل به شب احیا نشینی مشغولم. یکی از مداحان بسیار معروف شهر صحنه گردان شده است. پس گریز زدن هایی به این سو و دگر سو، با همان هق هق ها و نفس کشیدن های بی مایه ی ساختگی می گوید: "آره عزیزان من! اگه یه گدایی بیاد پیش شما گدایی کنه، اگه ردش کنین واسه گداهه بد نمی شه چون کارش اینه. واسه شما بد می شه. حالا خدا جون، ما اومدیم به درگاهت گدایی. اگه ما رو رد کنی برای ما بد نمی شه..." گوشهایم توان شنیدن ادامه ی سخنش را ندارند. حس می کنم فضا به آنی تاریک شده است. برق شمشیری در هوا چشمان کم بینایم را خیره می کند. دیگر چیزی نمی بینم...