I am President Evil

 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱ آبان ۱۳۸٦
 

سفرنامه ای از تهران

پس از چندین ماه دوباره فرصتی یافتم تا برای دیدار با رفقای دانشجو، یک هفته ای را در قلب پر درد ایران بگذرانم. مکالمه ای که به صورت ترجمه شده از نظر می گذرانید بین یکی از اساتید رشته ی آموزش زبان و حقیر در کلاس ایشان صورت پذیرفته است:

استاد: "من وقتی در استرالیا، دکترای ادبیات خودم رو دمبال می کردم، دوستام از من روزی 100 بار می پرسیدن: "آیا از زندگیت خوشحال هستی؟" جواب می دادم البته که آره! ولی همش با خودم می گفتم: آخه اینا چرا این همه از من این سوال رو می پرسن؟ بعدها یکی از دوستام بهم توضیح داد که اگه مدت citizenship تو در حال تموم شدن هست می تونی با مراجعه به اداره ی مهاجرت بهشون اعلام کنی که از زندگیت در اونجا خوشحال و راضی نیستی و اونا مدت اقامت تو رو تمدید می کنن... حالا بعد از سالها اینجام؛ هفته ی قبل 300 هزارتومن پول من رو با کیفم در مترو دزدیدن، در این غول پیکر شهر تمام دلخوشی ام در زندگی همین کارت های اعتباری بانک و خرید و غیره برای گذرون زندگی و پرداخت هزار جور هزینه و مالیات هستن که کارم رو راه می ندازن و خدا بدور روزی که یکیشون موجودی نداشته باشه و ..."

حقیر: "پس جنابعالی می گید که در ایران کارت ها خوشنودی شما رو تمدید می کنن!"

استاد پس از کمی مکث، تفکر و با لبخندی تلخ سری به تأیید تکان داد...

اخیرآ به پیشنهاد یکی از دوستان عزیز، فوتوبلاگی راه اندازی کردیم با عنوان photokina که امیدوارم با نظرات و راهنمایی های شما گرامیان در بهتر شدن آن موفق شویم. در پایان عکسی را پیشکش می کنم که خود گویاست!  لینک اول / لینک کمکی