I am President Evil

 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳۸٢
 

... و ما صاحبکم بمجنون...

 ... وز هو بخواستیم تا ما را به رهش راهنمايی باشد. بانگ بيامد: شما را دعوت همی خواهم نمود. روزها را پيوندی شبانه بداديم. غرق در اهواس٬ شادی سرخوشانه مان برگزيديم و به کنج رفض خزيديم. مديدی سپری گشت. بيامد. مردی به سال چهل. شناسه اش ناشناس بود. سلاممان بداد. عذار از او برکنديم. آوازی بديع خواندن آغازيد. کورمال کورمال اعزارش کرديم و نشنيده رجم برو گرفتيم. دست ادعيّه بر آسمان برداشت و فاش گريست. نميدانم چرا در قلب قلبم کور ايمانی به آن چه ميخواند داشتم...

نقل او بسيار گشت و سخن ما قليل. مقالش فراخ بيامد و مجالش ضيق. از چشمانم دور شد. به سال شصت و اندی بود که سر بر بالين گرم خاک نهاد. احساس تنهايی آشنايی گريبانم گرفت. بر همان نمط کزو آموخته بودم دست بر آسمان بگرفتم. گريستم... خدايا! کجاست آن هادی موعود که مرا بر آمدنش نويد داده و به صبرم خوانده بودی؟ مهابتی عظيم در سروش الهی بشنيدم: او همان بود که انکارش کردی٬ اعزارش نمودی و مطر تعصّب برو باريدن گرفتی! ... بر خويش بلرزيدم: خدايا! من کيستم...