I am President Evil

 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳۸٢
 

بسمه تعالی

پیش مقدمه:

از اینکه مطلب مرا خواندید و در باره اش تفّکر کردید ممنون و خوشحالم. موضوعی که مطرح شد، درد دل من بود با تمام ایرانیان. مخاطب من ایران و ایرانی بود. من فقط ذکر موارد کردم. دوستی گفته: 2500 سال تمدن ما همه اش پادشاهی مستبد بوده است و تمدن هایی چون رم به حقوق زنان، حقوق مردم و... قائل بودند. میگویم: من مگر از آنها دفاع کردم؟! اشاره ی من به ادبیات و فرهنگ کهنمان بود. آن سنگ ها و کتبی که شما از آنان اینگونه یاد کردید دل هر ایرانی متفکر را به بحر خضوع میفکند . کیست که غزلی از حافظ تفأل نماید و احوال خویش در آن مستتر نبیند؟ کیست که سخن سعدی بشنود و بر هوش سرشار و حاضر جوابی اش تبریک نفرستد؟ کیست که شاهنامه فردوسی را بخواند و حس حماسی غریبی وجودش را لبریز نکند؟ کیست که  بر ساحل اقیانوس متلاطم مثنوی مولانا قدم زده و از معرفت الهی ساری در آن سیراب نشود؟ کیست که در بستان اسرار التّوحید نظاره گر ایمان و استقامت حلّاج بر سر دار شده باشد و  نگرید؟ کیست که... اگر ما نمیتوانیم از ثرمایه مان بهره ببریم باید ضعف را در خود جستجو کنیم. مرحوم پروفسور حسابی نقل میکرد: در آزمایشگاه فیزیک اتمی آمریکا با همکاران آمریکایی مشغول کار بر روی پروژه ای بودم که توجهم به یک جلد قرآن جلب شد. پرسیدم: شما مسلمانید؟ پاسخ شنیدم:خیر! ما داریم از این کتاب چیزهایی استخراج میکنیم که شما مسلمانان هرگز به این زودی ها بدانها دست نخواهید یافت! حال تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل! بسیاری گفتند: این که همش شد حرف پس عمل چی؟ راه حل چیه؟ دوستی هم گفت: باید بیاییم و همفکری کنیم. راه حل ارائه بدهیم تا ره از چه بازشناخته شود. لازم به توضیح میدانم که این مقال تنها آغازی بر یک راه طولانی بود: بر انداختن آداب و سنن پوچ و جا انداختن فرهنگ غنی و عالمگیرمان. من 2-3 سالی ست که این مسیر را آغاز کردم. چطوری؟ بسیار ساده است:

  1. رک و راست بودن با دیگران : در مهمانی، اجتماعات دوستانه و ...
  2. افتخار به ایرانی بودنم در عین احترام به سایر ملل، خارجیان اکثرآ چیزی از ایران نمیدانند و به همین خاطر وقتی با آنان رو در رو صحبت میکنی بسیار تعجب میکنند که ما ایرانیان بسیار از آن چیزی که در رسانه هاشان تبلیغ میشود فعالتر، با هوشتر و پیگیرتر هستیم.( به ویژه اگر با انگلیسی روان با آنان به گفتگو بنشینید. باز بگین انگلیسی اووخه!!)
  3. سر زدن به دوستان، اقوام و آشنایان به طور مرتب یا حداقل تلفنی از حالشان پرس و جو کردن که اگر روزی مسافر شدم نگویند: این همان بود که صله رحم را به رسم صلت در رحم مادرش به عاریت نهاده بود. من معتقدم نوروز الزامآ عید نیست بلکه هر زمانی که کارمان به روی غلطک موفقیت پیش برود، دوستی ها برپا مانده باشد، شاد باشیم و از لحظه لحظه زندگی خود لذت ببریم و در مسیری گام برداریم که انوار چراغ نمایان باشد آن موقع روز نویی است. 
  4. اگر به مهمانی دعوت شدم محترمانه به میزبان میگویم که من به هیچ وجه اهل تعارف نیستم و به مقدار کافی غذا خواهم خورد و شما میتوانید آسوده به سایر مهمانان برسید. (شاید باور نکیند: من تنها یکبار و همان یکبار در مهمانی ای راحت بودم. وقتی میزبان خوب ما گفت: آقایون خانوما! غذا در دسترس همه هست. من تعارف نمیکنم. بفرمایین. و همه خوردند بدون اینکه عبارات : بفرما بخور، از اینا بفرمایین، ماهی دوس نداری؟! ، ازینا بکشم واست،   نکنه رژیم داری؟! و ... کسی را آزار دهد. نام این عزیز در انتهای همین نوشته آمده است! کیه؟! من نمیدونم خود بیابید! بله؟ راهنمایی بکنم؟! به مورد بعدی مراجعه کنید...!)
  5.  بایزید بسطامی: بنما آن که باشی یا باش آنکه مینمایی. این جمله زیبا در سفره! وبلاگ شخص مورد نظر آمده است. حالا خودتون برید پیدا کنید!! چی؟! تابلو ئه کیه؟! اک که هی!! شما که همتون کاراگاه علوی هستین من نمیدونستم!
  6. موسیقی ام را بر اساس محتوا و جذابیّت آن انتخاب میکنم. موسیقی سنتی و شهرام ناظری را به خاطر انتخاب اشعاری سنگین و عرفانی (اغلب از مولانا) بسیار دوست دارم. به موزیک خارجی هم علاقه مندم. متن ترانه های مورد علاقه ام را در اینترنت پیدا میکنم و از خواندن آنها و فهمیدن ترانه ای خارجی لذت میبرم.
  7. من معمولآ 95 % اصلآ تلویزیون نگاه نمیکنم و وقتم را به مطالعه انگلیسی، تماشای فیلم برای تقویت زبانم، نوشتن و صحبت برای خودم به انگلیسی (عین دیووونه ها!) اختصاص میدهم. بیشتر از 7 سال است که با کامپیوتر کار میکنم. 2 سالی است که بازیهای کامپیوتری را کنار گذاشته ام. حدود 2 سال است که با اینترنت سر و کار دارم. مدتهاست که دیگر به هیچ  چت رومی نمیروم. دوستان اینترنتی محدودی هم دارم (3یا4 نفر).

حال دیگر نوبت شماست. بگویید از آنچه میدانید موثر است تا فقط حرف نزده باشیم....

مقدمه

آن خطّاط سه گونه خط نوشتی: یکی خود خواندی و غیر، یکی خود خواندی و نه غیر، یکی نه خود خواندی و نه غیر و آن خط سوم منم!

پس مقدمه!

سلام. 19 سال و 6 ماه دارم. دانشجوی زبان و ادبیّات انگلیسی با رتبه 262 کنکور سراسری زبان سال 1381 هستم. حدود 2 ماه پیش وبلاگنویسی را آغازیدم. طفلی نوپا بودم که امید عزیز (در حالی که شاید خود هم نمیدانست) مرا پا به پای خویش برد تا شیوه ی وبلاگیدن آموخت. مینا دومین خواننده بلاگ من بود. ازین که 2 نفر وقت صرف کرده، بلاگ مرا میخوانند پر از ذوق و شوق بودم. در مطلبی از از انگلیسی نوشتنم (در میان خیل وبلاگهای پر بار فارسی زبان) دفاع کردم( امید و مینا آن مطلب را خوب به خاطر دارند) که در آرشیو موجود نیست. چون من هر بار با اضافه کردن نوشته ای تازه، یکی از مطالبم را حذف میکردم تا حجم وبلاگم زمان زیادی از شما برای بالا آمدن تلف نکند. ناگهان سنگ پرتابه به آسمان چرخی خورد و ...

از همه دوستانم خوبم: امید (که با وجود مشغله کاری بسیار هر وقت میتوانست به من سرمیزد... امّا هنوز به آن قول قدیم وفا نکرده است. امید جان... طفل انتظار پیر شده است!)، مینا (که مطالب کودکانه انگلیسی مرا با دقت میخواند و نظر میداد. خانم سفرت خوش گذشت؟! همیشه به گشت! )، هانیه (که نظرات پرت و پلای مرا در وبلاگش میخواند پاسخ میداد. تویی که نمیشناختمت! پاینده باشی) ، هومن (که علیرغم بعد مسافت، بسیار صمیم بود. خوش میگذره فرنگ یا نه؟!) ، سعید (روشهای بازگشتی! در مجموع سازنده بود. من هنوز به اولین پیامم برایت معتقدم: عشقهای امروزی فسیل... یادته نه؟!)، علیرضا (که با توجه به سنّ کمش مطالب جالبی و مفیدی مینویسد. اسم وبلاگش را با بزرگواری از روی پیشنهاد من انتخاب کرد. آقا خونه جدید مبارک!)، سارا (که ابتدا کمی ناامید شد ولی راه خویش باز شناخت. او هم چون علیرضا هر روز بهتر میشود. اون جمله همیشه یادت بمونه: تلاش تا حالا... مطمئن باشم؟! )، حميد رضا (که همشهری خوب، پرکار و علاقه مند من در زمینه موسیقی دنیا و ایران است. ای بابا! تو که مه حوول ره بوتنی!! {رمزی باوتمه!} اون ضرب المثل و یادت مونده نه؟... بپته ...!!)، رضا (که مدتی بر سر موضوعی که در وبلاگش گشوده بود بحث میکردیم! میدانی کدام را میگویم نه؟! خوب شد ورش داشتی!!) ، مهتاب (که داستان زیبایش خاطره ای تلخ را در من زنده کرد اما اسم وبلاگش مرا مسافر خاطره ای زیبا در دوران کودکی ام نمود. موفق باشی خانم مهندس!)، مهدی (که با وبلاگ کم نظیرش در مورد سلن دیون اطلاعات بسیاری به من، در مورد خواننده مورد علاقه ام، میداد. اگر به بلاگش میروید بگویم که: به تونل نزدیک میشوید، چراغها را روشن کنید!! بابت آهنگها ممنون.پیروز باشی عزیز)، شیوا (که وبلاگی انگلیسی دارد و من از قلم خاص او علیرغم اشکالات گرامری که بعضآ در نوشته هایش بود و فهم آنها را مشکل میکرد، لذّت میبردم. و سرانجام انگلیسی! توو بی اور نات توو بی!!)، یاشار (که همون حمید خودمونه! دیدی اسمتو گفتم بلاخره؟! تا تو باشی دیگه به اسم جوون مردم پیام نذاری! یاد کولر بانک تجارت گرامی!!)،  و سایر سروران که گاه و بیگاه اینجا را منّور میکردند: هانی (آقای استاد اعظم! دیگه کارت به جایی رسیده که میای کلاس(بدون ذکر نام درین گزارش!!)رو آبزرو میکنی؟! چه خبر از محمود؟! ما که دعوت نبودیم ولی مبارکه؟؟!) میثم (اینقد نخواب! میشی عین هانی ها!! مشتری ها پشت در مغازه منتظرن اون وخ تو خوابیدی!؟) ، لیدا (من که واللا نفهمیدم تو کی میای وبلاگ که من نمیفهمم! نکنه نامرئی میای؟ اینقده واتر ننما؟؟!)، محمّد رضا (بله! دیگه با هاس بگم حاج محمّدرضا! حجت قبول صاحب خانه. این آلوئه شده بلای جونمون! بابا دس از سرم وردار! من مترجم نیستم...!)، بابک (من که سرانجام نفهمیدم نعمت کیه!؟!! منم؟ تویی؟! نکنه آقای (بدون ذکر نام درین گزارش!!) یه؟!) و ....

کلام:

 میخواهم با نوشته زیر که ترجمه ای از یکی از شعرهایم است صحبت کوتاه کنم:

...آدم به خواب عمیقی فرو رفته بود. خداوندگار جبریل را گفت: رو و بیدارش ساز. برفت. اندکی بعد بازگشت و گفت: بارالها! نتوانستم! جمود برو غالب است. باریتعالی بفرمود: برو انجمادش بزدا. دور شد. لمحی بعد بازگشت: خدایا! نتوانستم! در کتف عدم خفته است. قادر بگفت: رو و روح من درو بدم. آنی برفت و بازگشت: حکیما! نتوانستم! دلش ز عشق الهی تهی است. رب دستور بداد: برو دلش به اخگر عشق من بیارای. فرشته وحی شتابان دور شد.مستأصل بازبیامد تا شرح ماوقع بازگوید: خداوندا! مرا معذور دارید که سبب عدم توفیق در اجرای اوامر الهی هیچ نشناسم. آنگاه خداوند فرمود: آنکس که بار امانت من کشیدن من نتواند مستحِّق عذاب و عقاب است و بدین نمط نخستین انسان در جهنّم دوزخیان سکنی گزید...

ختم کلام:

قبول دارم که در عین پیری، جوانی های بسیار کردم. اگر بگویم طی این 2 ماه از کسی دلخور نشدم دروغ گفته ام و اگر بگویم که الان از دست کسی ناراحتم باز هم دروغ گفته ام! اگر موجب رنجش کسی شدم میخواهم که به بزرگی خویش بر خردی ام ببخشاید. پیامهای شما دوستان که کیبرد رنجه نموده به اینجا سر میزدید و چه آنانی که بیصدا آمدند و رفتند مرا بدان واداشت که بدانم آنچه میدانم!

کانت، فیلسوف برجسته آلمانی در جمله ای معجزه مانند میگوید:

 

How do we know that we know what we know?

 

با تقدیم دوستانه ترین احترامات و به امید بازگشتی اینبار پربارتر

 

                                                                        والتّمام

                        President Evil