I am President Evil

 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز ٥ امرداد ۱۳۸٥
 

دخترهای خوب به جهّنم می روند؛ دخترهای بد به کجا؟

مقدمه

مطلبی که در ذیل می آید، قبلآ دو بار (23 مهر 1382 و 6 شهریور سال 1383) در همین وبلاگ مورد نقد و جرح شما خواننده ی عزیز قرار گرفت. حال با گذشت قریب به دو سال (نظر به اهمیت موضوع) بایسته دیدم تا بار دیگر در مجالی به آن اشارتی بی کم و کاست داشته باشم. به تحقیق، انتقادات شما دوستان نوید بخش اذهانی آگاه و بینش مند است. تا هو چه مقّدر سازد...

· من اغلب با ماشین تردد میکنم (البتّه با ماشین سواری؛ هنوز گواهینامه ندارم و رانندگی هم نمی دانم). غروب هایی که من باب ورزش پیاده از محل کارم به خانه می آیم رفتارهایی از غیورامان میبینم که مرا سخت متعّجب میکند: دخترانی که کمر همت بسته اند  و آستین ها را برای انجام کاری بس بلند بالا زده اند. صورتک هایی که از وفور استعمال موّاد آرایشی به قیافه آدم هایی که به شغل شریف خنداندن مردم اشتغال دارند، میان تنه می زنند.

· مکه بدون توقف! غوغایی است از Teddy Bear ها و Barbie های وطنی که صفا و مروه ی تمتّع حیوانی در پیش گرفته اند. از به کار بردن لفظ وطن متأسّفم. بسیار دیده ام که عابری را شیطان رجیم نموده و رجم شخصیّتش میکنند که: با ما به از این باش که عمرآ نتوانی ....... از این مهلکه ی ما، تو جانت به در آری! 

· داستان اسباب بازی! بازار مکاره ایست با عروسک های رنگارنگ. حراج و مناقصه ای به پا میشود که در آن همه طلب مناقشه دارند و سر در آخور منافسه؛ آنرا که جیب پدر فراختر باشد لقمه ای لذیذتر فراهم آید. بسیارند دایناسورهایی که دیده بند (و نه دلبند) یکی از همین اسباب بازی ها میشوند.

· پارک ژوراسیک! ماموتها به رقابت می پردازند و صهبای مرگ تاک شهوتشان را به کام تلخ آن عابری خواهند ریخت که خسته از کار روزانه اش از خیابان عبور می کند. عروسک ها خرید و فروش میشوند تا نسل دایناسورها منقرض نشود که هر آینه انقراضی در راه است... 

· هر چه طنّاز تر، بدن نما تر، عریانتر؛ زیبا تر! این فرمول ساده رفتار امروزی خیل خوبرویانمان در خیابان هاست... نکند خبری باشد؟ فرمانیست تازه که بی مایه ای به عنوان نافرمانی مدنی (از این واژه خنده ام می گیرد) در بوق خبری اش، جوانانمان را به اطاعتش فرا می خواند؟

· یکی از همقطاران صمیم من که پس از چند سالی زندگی در استرالیا بازگشته بود٬ می گفت: ایرانیان ظرفیّت ندارند؛ آنچه دارند همه عقده، حسادت و آرزو های فرو خورده است. همان هایی که وقتی به کعبه ی آمالشان می رسند آرزوی بازگشت به ایران، با همه مشکلات و محدودیت هایی که دارد، چشمانشان را کور میکند. 

· یاد شادمهر عقیلی، سلطان قلبهای دختران ایرانی، و ترانه اش افتادم که نعره و فغانش از برای عروسک بودن، گذشتن تاریخ مصرف و نتیجتآ پس داده شدنش بر آسمان بود. چه فروشنده خوبی که کالا را پس از فروختن پس میگیرد... اين چرخ سرنوشت چقدر بايد بچرخد تا ما به خود آييم؟ چه کسی می داند٬ چه کسی اهميّت می دهد...؟ 

·  خر عيسی گرش به مکه برند .... چون بيايد هنوز خر باشد (سعدی)