I am President Evil

 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

مسخ (Metamorphosis)

ساعت حدود 11 شب پنجشنبه و همه جا ساکت و تاریک است. به آرامی در امتداد کوچه قدم می زنم. از دور مردی را می بینم با عبایی تیره و عمامه ای سفید. می شناسمش، امام جماعت محله مان است. از باز و بسته شدن لبها و تکان های سرش می فهمم که دارد چیزی می گوید. عجیب است؛ کسی همراهش نیست. گمان می کنم دارد ذکر می گوید. کمی جلوتر که می آید خانم حاج آقا را با چادر سیاهش می بینم که داشته با فاصله کمی پشت سر او حرکت و با او صحبت می کرده است. زهرخند کوتاهی منقوش لبانم می شود، دیده از آن ها بر می گرفته و راه خود پی می گیرم.

(عنوان نوشته از مطلبی به تاریخ 29 تیرماه 1383 از همین نویسنده: لینک)