I am President Evil

 
 
نویسنده : President Evil - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳۸٧
 

Worth Fighting For

 

کلاس چهارم دبستان، ردیف آخر می نشستم و شاگرد ممتاز چندین ساله ی مدرسه بودم. اون روز معلم ورزشمون نتونسته بود بیاد. مدیر اومده بود توی کلاس و هی از زمین و هوا نطق می کرد. اواخر کلاس گفت: ببینم زرنگ این کلاس کیه و می تونه جواب این سوال اطلاعات عمومی رو بده! همه تیز کردن ببینن چیه سوال!

مدیر: "کوچیکترین کشور جهان چیه؟"

کلاس غلغله شد. دستا بود که بالا و پایین می رفت: آقا ما بگیم؟ آقا ما بگیم؟ جواب رو می دونستم و دستم رو با اطمینان بلند کردم. آقای مدیر کلاس 50 نفری رو می دید و اونا رو انتخاب می کرد (بعضی ها رو چند بار!) و اونا هم می ریدن ولی من هر چی التماس می کردم، می دید و خودش رو می زد به نادونی. جوابا رسیده بود به جفنگ گویی: "کانادا درای، کهگیلویه و بویراحمد، جزیره ابوموسی اشعری!" فایده نداش! طاقتم تموم شد! از اون ته بلند گفتم: "واتیکان!" چشم سمت راست مدیر که لکه ی خونی سیاهی گوشه ش داشت ناگهان مرتعش شد. چشمامون بهم گره خورد. کلاس تستیکل-فنگ شد... عزیزپور تو بودی؟ اجازه بله! [با لبخند] آفرین! بیا اینجا. مردد رفتم جلو. هنوز لبخند می زد: دستات رو بده به من!... آقا اجازه می خواین بزنین؟ ما هی دس بلن می کردیم... نه! چرا بزنم؟ هیشکی بلد نبود ولی تو جواب درست رو گفتی! دستام رو با یه دس گرفت و کشیده ی محکمی در گوش راست و چپم خوابوند... "همیشه یادت باشه تا کسی ازت سوال نکرد جواب نمی دی. برو بشین". با چشای تر راه افتادم. صورتم می سوخت ولی دلم بیشتر. بچه ها بغض کرده بودن. هنوز به میز نرسیده بودم که زنگ خورد. کلاس غلغله نشد...

برای آقای محمد زمان طیبی عزیز آرزوی سلامت دارم و از این که با گذشت 15 سال هنوز جویای احوال و تحصیل حقیر هستند، شادان و قدردانم.  

(عنوان مطلب آهنگی از Judas Priest)