ذوالفقار جهل بر فرق کیمیای دهر

شب نوزدهم ماه رمضان هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی و ساعت اندکی بعد از 12 است. مطابق هر سال در معیت همقطاران و جمعیت فزونی که اغلب دانشجو و یا استاد هستند در نمازخانه ی ساختمان گروه برق دانشکده ی فنی بابل به شب احیا نشینی مشغولم. یکی از مداحان بسیار معروف شهر صحنه گردان شده است. پس گریز زدن هایی به این سو و دگر سو، با همان هق هق ها و نفس کشیدن های بی مایه ی ساختگی می گوید: "آره عزیزان من! اگه یه گدایی بیاد پیش شما گدایی کنه، اگه ردش کنین واسه گداهه بد نمی شه چون کارش اینه. واسه شما بد می شه. حالا خدا جون، ما اومدیم به درگاهت گدایی. اگه ما رو رد کنی برای ما بد نمی شه..." گوشهایم توان شنیدن ادامه ی سخنش را ندارند. حس می کنم فضا به آنی تاریک شده است. برق شمشیری در هوا چشمان کم بینایم را خیره می کند. دیگر چیزی نمی بینم...

/ 22 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عليرضا

سلام ممنون که اومدی نمی دونم راستش حس نوشتن توی پرشين رو ندارم .ترجيح دادم اونجا به روز بشم.جای جديد پيد کردم خونه قديممو ويران کردم! ممنون که به اون بلاگ اومدی.

عليرضا

راستی عيدت هم مبارک

نگاه

من چیزهای بد تر و عجیب تر شنیدم! همچین آدم را از حس میکشند بیرون!! امسال از ایران کسی برای مراسم نیامده بود و هر بار کسی مراسم را به دست میگرفت. یه بار از پاریس یکی اومد یه بار از لندن یه بار هم یه دانشجوهای همینجا. باور کنید اون که دانشجو بود و اینکاره نبود بیشتر از بقیه که با کلی منت به همین منظور اومده بودند همه را به فیض رسوند!

هما

سلام آپديت کردم باترجمه و عکس و يکمی درد دل نظرتون رو در همه موارد حتما بگینا دفعه قبل نيامدين؟ هميشه شاد باشين

محمد امین

با سلام دوست خوبم عقل آدم رو گول می زنه باید عاشق باشی تا گول نخوری برای خدا هیچ وقت بد نخواهد شد. از متنی که برای پاوارتی نوشتی سپاس گذارم عکس هات رو هم دیدم بسیار جالب بود و عالی باعث افتخار من که با هم تبادل لینک کنیم

عليرضا

سلام چطوری؟بلاگم آپ شده ديدم بهتر هر مطلبی در ۳۶۰ می نويسم در پرشين هم بنويسم .

عليرضا

گرچه چون در پرشين زيد نمی رسم که به کسی سر بزنم شايد زياد مخاطب نداشته باشه اما دوستای قديمی حتما سر می زنند.

مونا

۸ سال بود که شبای احیا فقط من بودم و خدای خودم و حس ها و پروازهایی که اون شبا رو تبدیل می کرد به بهترین شبای زندگیم! امسال حس کردم چه قدر دلم برای مسجد رفتن و اون آداب و رسومش تنگ شده!......رفتم مهدیه ی دانشگاه! کاش اما نمی رفتم......! با افاضات اون مداح به ظاهر مشهور اون شب به جای بهترین شب تبدیل شد به دردناک ترین شب زندگیم! چه قدر این حست رو خوب می فهمم! من هنوز هم دردش رو حس می کنم....سخت!

شاهرخ

شب بيست و يكم ماه رمضان تصميم گرفتيم در مراسم عمومي شركت كنيم . رفتيم مسجد امام حسن عسكري، مداح اون جلسه حداديان بود. مردم توي اون سرماي شب تا ساعتها دسته دسته ميآمدند و تمامي خيابان مملو از مردم شده بود كه نشسته بودند و منتظر قرآن بر سر گرفتن. زماني كه بك يا محمد را گفت تقريبا يكربع از خودش و رفت و آمد با مقام عالي مجريه سخن راند . بعد كه مراسم قرآن بر سر گرفتن به نصفه هاش رسيده بود با همون لحن هق و هق و نفس زدنايي كه گفتي، گفت: خدايا خيلي ها توي اين جمع حاجت دارن، خيلي ها مريض دارن، ولي خدا ميخوام بهت بگم، هيچ كدوم از اين دعاهايي كه امشب داره به آسمان ميره را اجابت نكني طوري نيست ولي اين دعا را اجابت كن خدايا فردا خبر تكه تكه شدن رايس را به مردم ما بده !!!!!!

arta

salam khastam begam mage president evil maraseme ehya ham sherkat mikone