نان و قسم به قلع-م

قلم را بر روی میز رها می کنم، با دستانی بی توان از در آغوش گرفتنش برای این همه سالهای طولانی... خسته از تمام عاشقانه هایی که با هم خواندیم و راندیم و ماندیم و راندیم و رانده شدیم از بلندای دوزخ برین و افتاده شدیم به قعر به-هشت، جایی که آموختم که بخوان-نم به نام کاغذ و در نکوهش قلم. همان جایی که قلم ها در آن تکان نمی خورند و کاغذها بر آن ها می لغزند...

/ 23 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلام با عنوان "عقربه های خنک" وبلاگ آپ شد. ممنون از دلگرمی حضورت.

مری

کلا عاشق آیرنی هستی...

حمیدرضا پارمیس

سلام ... ماشالله خوب تو این مدت فعال بودی ... خسته نباشید میگم ... موفق باشی

مریم

میگم ترانه ت رو به نامجو پیشنهاد کن... نه نمیگه ها :D

مریم

منظورم نوشته ت بود.... [نگران]

ALONE

موافقم شادی فقط تو دوران کودکی اتفاق می افته.نمیدونم من بچگیهام هم غمگین بودم یا اونقدر کوچیک بودم که یادم رفت...

ALONE

داستان عشق من و قلم و کاغذ همچون عشق دختر بچگان است که هرگز عشقشون رو فراموش نمی کنند.

هما

سلام من چقدر دیر اومدم مطمئنی اردیبهشت 90 آپ شده؟ پس چرا من ندیدم!!!!!!!!!! آقا این متن یعنی چی؟ متن قبلی یعنی چی؟ من کمی نگران شدم و موندم! خوبید؟ خونواده خوبن؟ آقا داستان چیه؟ یوقت از این فکرا که به سرتون نزده که ننویسید استاد!!!! بنده همیشه حضور استادمون رو میخوادا، گفته باشم! همیشه شاد باشین و برقرار

Hamid

سلام وبلاگ زیبایی دارید من شما رو تو پاتوق بچه های بابل پیوند دادم. با تشکر